شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت چهل و پنجم :
پارت هدیه به درخواست تعداد زیادی از دوستان عزیزم❤️⚘️
دست بابا که برایم تکان خورد بوسه ای کف دستم گذاشتم و برایش فرستادم. بابا که رو چرخاند پنجره را بستم و برگشتم.
هنوز در حال و هوای خودم بودم و گریه می کردم که شهاب آمد .از دیدن قیافه اش حالم به هم می خورد. بیشتر از شنیدن صدایش!
مثل میرغضب بالای سرم ایستاد و گفت: -از بس آبغوره گرفتی و دماغتو بالا کشیدی مثل کتک خورده
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسما
0تاباشه از این هدیه ها😘